تبليغاتX
عاشق و تنها

عاشقانه بغلم کن که از گرمی بدنت بسوزم

شبی با یاد تو

 

یک شبی با یاد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فراق شعرهایم یک شبی خواهم نشست

آخرین اشعارم را بر تو خواهم گفت و رفت

با خیالت بر دیار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من نتوانستم بگو یم عاشق چشمان پرمهر توام

یک شبی در خواب تو  این جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه میکشد از هجر تو

بر دل دیوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 12:1  توسط دل شکسته  | 

من كه تسبیح نبودم

آنروزها عشقت همچون آتشی بود در کنار جنگل*بادهای مخالف وزید و جنگل خاکستر گشت

من كه تسبیح نبودم


تو مرا چرخاندی


مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی


مهر دستان تو


دنبال دعایی میگشت


بارها دور زدی،


ذهن مرا گرداندی


ذكرها گفتی و بر گفته خود خندیدی


از همین نغمه ی تاریك مرا ترساندی


بر لبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست


برلبت نام خدا بود و مرا رقصاندی


دست ویرانگر تو-عادت چرخیدن داشت


عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی


قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود


تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 12:0  توسط دل شکسته  | 

مادر

مادرم وقتی تو غربت یاد یاران میکنم

عکس ماهت رو همیشه بوسه باران میکنم

مادرم اگه خدا خواست که به خدمتت بیام

جان فدای تو به رسم جان نثاران میکنم

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:59  توسط دل شکسته  | 

چه مغرورانه

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم...***


حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه  منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن  شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي


|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:58  توسط دل شکسته  | 

ای مسافر

 

 ای مسافر!
ای جدا ناشدنی!
گامت را آرم تر بردار
از برم آرم تر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه!که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من!
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخن بگو
مگذار یکباره از پا در افتم
فراق صاعقه وار بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
وداع طوفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که می بینی!
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ؟
من چه کنم؟
تو پرواز می کنی
و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده!
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو بجای خون
اشک در رگهایم جاری است
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید؟؟!!

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:57  توسط دل شکسته  | 

مي رسد
  می رسد روزی که بی من لحظه را سر کنی

    می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در میان دفتر

  شعر های کهنه را مو به مو از بر کنی

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:56  توسط دل شکسته  | 

يادته

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟ گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم: يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي ميخندي.

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:55  توسط دل شکسته  | 

در حسرت ديدار تو ثانيه ها در گذرند

دختری گریستامروز کسی دلش گرفتغمش گرفتبلور اشک او شکستتنهایی کنار او نشست دختری گریستاز فراغ او از جفای اواز نگاه بی وفای اواز بهانه های اوامروز کسی دلش گرفتدختری گریستاشک او نهایتی نداشترودخانه ای روان شد از اشک اودگر تبسمی به لب نداشتگوش می کنم به اوحتی گلایه ای به لب نداشتتنم از حرارت چشمهای عاشقش بسوختاما او از این سوختن شکایتی نداشتامروز من دلم گرفت و آن دخترک که گفتم گریست منمآن عاشقی که پیکرش بسوخت منمآن جفا کشیده از نگاه بی وفا ی او منمآن کسی که غرق شد در رودخانه اشک خود منمآن کسی که هیچ وقت هیچ گلایه ای به لب نداشت منم

آری عشق من، آن که امروز برای رفتنش از این خاک سرد شک نداشت منم

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:54  توسط دل شکسته  | 

در غیبت خورشید

در جاده ای که به انتهایش فاصله ها باقی است،

در راهی که سایه ای تا تن خسته ام لحظه ای بیاساید،

خسته و دلگیر از فاصله ی شب و روز در حرکتم؛

شب هایی که سحر را تجربه نکرده و روز هایی که خوشید غیبت خود را طلوع می کند.

من در این راه تنهایم.

در سرنوشتی به نام زندگی.

زندگی بدون بهار و بدون عشق.

من در پی خویشتن، من به دنبال معنی من، برای باور بودن،

برای لمس عشق در این مسیر در حرکتم.

با اینکه می دانم در این راه باز گشتی وجود ندارد،

شب و روز در حرکتم.

شاید...

به او گفتم برایم گل بفرست ،خار فرستاد.

به او گفتم قلبت را بفرست،سنگ فرستاد.

اه،برگ ها را پس بزنید و قلب دخترک را دریابید که

چقدر غمگین است.

Image By Pic.Blogfa.Com


|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:52  توسط دل شکسته  | 

نفسی عمیق بهتر از دویدن تا نهایت است...

عـــــــــــــرفان.....میکســــــــت 

 ♥ღ♥  گفتم:چه چیزی بیش از همه در مورد انسان شمارا متعجب میکند؟جواب داد:
این که آنها از کودک بودن خسته می شوند وعجله دارند بزرگ شوند،
آنوقت سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر کنند...
این که سلامتی شان را برای بدست آوردن پول از دست می دهند
و بعد پولشان را خرج سلامتی شان می کنند تا دوباره سلامت باشند.
این که با چنان هیجانی به آینده فکر می کنند که
زمان حال را فراموش می کنند ...
و اینچنین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
این که چنان زندگی می کنند که هرگز نخواهند مرد،
و چنان می میرند که هرگز زنده نبوده اند...
او دستهای مرا در دست گرفت و مدتی در سکوت گذشت...
♥ بعد پرسیدم:چه درسهایی از زندگی را می خواهید ما یاد بگیریم؟
با لبخندی پرمهر پاسخ داد:
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که با ارزشترین ها،اشیایی نیست که در زندگی دارند
بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند.
یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کنند،
هرکس طبق ارزرشهای خودش قضاوت می شود نه در گروه و بر اساس مقایسه.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی را داشته باشد،
بلکه کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد.
یاد بگیرند که برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش ندارند
تنها چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام آن سالها وقت لازم است.
یاد بگیرند که افراد بسیاری آنها را عمیقاً دوست دارند اما...
بلد نیستند که علاقه شان را ابراز کنند.
یاد بگیرند که پول همه چیزی را می خرد جز دل خوش.
یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و از آن،
دو برداشت کاملاً متفاوت داشته باشند.
یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد آنها می داند
و با این حال دوستشان دارد.
یاد بگیرند که کافی نیست که همواره دیگران آنها را ببخشند
بلکه باید خودشان هم، خودشان را ببخشند.
واین بار من فقط سکوت کردم...
و او باری دیگر لبخند زد وگفت:
ღ هر وقت بخواهی بیست و چهار ساعته در دسترس هستم.
فقط کافیست صدایم کنی ...
صدایم کنی...
صدایم کنی...!

 

عـــــــــــرفان.....میکســــــــت

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:51  توسط دل شکسته  | 

دست خودم نیست

دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، برلبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو
 می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:50  توسط دل شکسته  | 

چقدر انتظار برای

چقدر انتظار برای رسیدن به تو شیرین است!

خیلی این لحظات برایم زیباست!

به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و یک زندگی عاشقانه را برپا کنیم!

قلبم برای آن روزی که تو را در کنار خودم میبینم می تپد و تک تک ثانیه ها را می شمارم

تا لحظه دیدار با تو فرا رسد!

چقدر این انتظار شیرین است.....

انتظار برای رسیدن آن لحظه که ما برای هم هستیم!

خوشبختی تو ، شادی من است و شادی تو ، آرزوی من است...

شاد باش که این لحظه ها خیلی زیباست ، این انتظار شیرین است ، پایان این انتظار

لحظه ایست که ما بعد از مدتها سختی به هم میرسیم و همدیگر را در آغوش

میفشاریم....

شاد باش که این راه سخت پایانی دارد و پایان راه خیلی زیباست....

معنای زندگی با تو پر از معناست ، باور کن این زندگی بدون تو بی معناست!

گریه نکن عزیزم ، میدانم که از این انتظار خسته ای و می دانم که بعد از من ، تو یک

دلشکسته ای !

می دانم از آن روز میترسی که ما به هم نرسیم و بعد از اینهمه سختی سرنوشت ما را

از هم جدا کند!

ما برای هم هستیم ، زندگی یعنی من و تو!

من بدون تو ، تو بدون من یعنی بدون هم هرگز!

گریه نکن عزیزم، قطره های اشکتت قلبم را میسوزاند ، چهره پریشانت مرا ناامید

میکند !

این انتظار رسیدن شیرین است ، چون برای تو و به عشق تو به انتظار نشسته ام!

به آن لحظه رویایی بیندیش که ما بازی عشق را میبریم و از سختی ها ، غم ها و

دلتنگی های لحظه های عاشقی میگذریم و به هم میرسیم!

آری این انتظار شیرین است ، زیرا پایان آن یعنی آغاز زندگی من و تو....

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:49  توسط دل شکسته  | 

هر شب

تو رو به قیمت جون ،

 به همین یه لقمه نون

تو رو به ماه آسمون ،

 به عاشقای بی نشون

تو رو به حرمت چشمات ،

 به همه مقدسات

تو رو به خود خدا ،

 به هق هق شبونه هات

قسمت می دم از عشقم نگذری

قسمت می دم که از اینجا نری

تو اگه بخوای فقط با یک نگاه

من برات خورشید و آتیش می زنم

یه روزی دلم اگه تو رو نخواد

من اونو از توی سینه می کنم

تو رو به خود خدا ،

به تموم این شبا

تو رو جون رازقی ،

به نماز عاشقی

قسمت می دم از عشقم نگذری

قسمت می دم که از اینجا نری

قسمت می دم ....

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:48  توسط دل شکسته  | 

غروب

گرچه شايد گاهي

چنين به نظر نرسد

گاه شايد به نظررسد

كه عاشق تو نيستم

گاه شايد به نظر رسد

كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هااست

كه بايد بيش از هميشه

مرا درك كني

چون در همين زمان هاست

كه بيش از هميشه عاشق تو هست

مولي احساساتم جريحه دار شده است

با اين كه نمي خواهم

مي بينم كه نسبت به تو

سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است

بسيار كوچك است

ولي آن گاه كه كسي را دوست داري

آن سان كه من تو را دوست دارم

هركاهي ؛كوهي مي شود

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد

كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش

مي خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:47  توسط دل شکسته  | 

بین رویای شبانه جستجویت می کنم
 

بین رویای شبانه جستجویت می کنم

نرگس عشق منی هرلحظه بویت می کنم

برگ برگ خاطراتم راخزان بر باد برد

از گل ناز بهاری آرزویت می کنم

دوستت دارم ولی با تمام غصه ها

خویش را قربانی یک تار مویت می کنم...



|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:45  توسط دل شکسته  | 

زخم

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

                                                            گفتم:کجا ؟

       گفت : رو قلبت .

                                                           گفتم مگه مي توني ؟

       گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

                                                          گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

      يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟

                                                            گفت : سيسسسسس. ساکت شدم .

 گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

                                                            دوست دارم ديوونه.

 اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

                                                            دوست دارم ديوونه


|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:33  توسط دل شکسته  | 

افق

و چه زیباست افقی که در برابر دیدگان توست . امید و ایمان ماه شبهای تارمان و آسمان صاف و پر ستاره رویای خواب شیرینمان . آنچه امروز می بینم چشمان زیبای توست در فراسوی چهره رنگ پریده مهتاب .

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:33  توسط دل شکسته  | 

وصيت نامه يك مرد عاشق

اگر روزي  نبودم 

 اگر روزي نفس هايم با نفس هاي خاك يكي شد  

تو بمان تو بخوان  

اما خيالم را داشته  

خاطره هايم را نگاه دار  

گاه گاهي به ياد چشمان غمگينم بيفت

به ياد خاطره هاي مرده ام بيفت 

اگر مثل هميشه ديگر نبود كسي تو را با پرحرفي هايش  

اسير تب ها شرم ها گريه ها  غصه ها بغض ها  يش بكند 

مثل هميشه از بودنم  نبودنم از مردنم !!! 

تب نكن گريه نكن !!!

 بمان مثل همه كه مانده اند سوخته اند و ساخته اند  

تو بمان و به دنبال ناشناس فرداهايت بگرد   

بدان كه عزيزم اين من هميشه دعايم پشتت هست !!! 

بدان اگر روزي اين چشمان هميشه غمگينم نبود كه دنياي تنهاييت را برآشفته كند 

هيچ مهم نيست  

دوباره شروع كن ولي اين بار 

چشم به انتظار چشمان پر از تبسم باش !!! 

و بدان نگاه من هميشه هردم هر لحظه  

به دنبالت هست هنوزم نگرانت هست  

هر لحظه برايت مي ميرد و زنده مي شود  

و بدان از سرزمين هاي پر آشيان  

از كنار لحظه هاي خدا هم  

از كنار لحظه هاي كبريا هم  

هميشه دوچشم پر از شرارت غم نگرانت هست  

واز دوردستها از فرسنگهاي تنهايي به تو نگاه مي كند  

بدان عزيزم اگر روزي نبودم نه اينكه نخواهم بمانم اما ...  

اين نوشتها راعزيزم گواه وصيت نامه يك مرد عاشق بگير .....

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:31  توسط دل شکسته  | 

My Love

My heart is beating
Oh my love
Desire to be with you
Will you give me the endless love

Oh my beautiful lass
Appear
Oh my love
You are the shadow I search for

Sleep departs my eyes
As you arrive my mind
Night after night
This is how I pass

Oh my lovely rose
Spread your aroma
Oh my enticing moon
Spread your glow

Oh my lover
Bestow me your heart
With all your love
I will sacrifice

Oh I so want to caress
Your flawless face
Oh my wonderful angel
I so desire to see your beauty

I am in this journey
In quest of happiness
Drowning in your love
To reach you, my one and only reason to live.

 

آی دختره آی دختره آی دختره
آی دختر ابرو کمون آی دختر بالا بلند
آی دختر خوب و نجیب آی دختر گیسو کمند
آی دختر گیسو کمند

وایسا میخوام نگات کنم
هر چی دارم فدات کنم
جوونیم و پات بریزم و
قربونیه چشات کنم
قربونیه چشات کنم
آی دختره آی دختره آی دختره

هر چی بخوای همون میشم
اگه بخوای جوون میشم
باید تو مال من بشی
وگرنه نصفه جون میشم
وگرنه نصفه جون میشم
وقتی میای تو کوچه مون
غوغا میشه محله مون
همسایه ها میگن اومد
باز دختر شاه پریون
دختر شاه پریون
آی دختره آی دختره آی دختره

میخوام با رنگ اون چشات
رودخونه ها را رنگ کنم
این خونهء قدیمی رو
بخاطرت قشنگ کنم
میخوام خدا اسم ما را تو آسمونا حک کنه
میخوام خدا به این من ویرونه دل کمک کنه
هر چی بخوای همون میشم
اگه بخوای جوون میشم
باید تو مال من بشی
وگرنه نصفه جون میشم
وگرنه نصفه جون میشم
وقتی میای تو کوچه مون
غوغا میشه محله مون
همسایه ها میگن اومد
باز دختر شاه پریون
دختر شاه پریون
آی دختره آی دختره آی دختره

آی دختره آی دختره آی دختره
آی دختر ابرو کمون آی دختر بالا بلند
آی دختر خوب و نجیب آی دختر گیسو کمند
آی دختر گیسو کمند

وایسا میخوام نگات کنم
هر چی دارم فدات کنم
جوونیم و پات بریزم و
قربونیه چشات کنم
قربونیه چشات کنم
آی دختره آی دختره آی دختره

    

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:30  توسط دل شکسته  | 

اینم یه هدیه به دوستان گلم




        








 

 
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:29  توسط دل شکسته  | 

6 روش برای جبران صدمات عاطفی در زندگی مشترک

 


 

1- عذر خواهی کنید

عذر خواهی صادقانه و صمیمانه معجزه می کند. به ویژه اگر جزء افرادی باشید که معمولاً به سختی قبول می کنند که اشتباه کرده اند.

می توانید چیزهایی از این قبیل بگویید: متاسفم، عذر می خواهم، کاری که انجام دادم واقعاً احمقانه بود، نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده بود.

2- عواطف خود را با او در میان بگذارید

صادق باشید و احساساتی که باعث ایجاد عصبانیت در شما شده است را با طرف مقابل در میان بگذارید. از ترس ها، ناراحتی ها و ناامنی های خود با او حرف بزنید. زمانیکه شریک زندگیتان از احساسات درونیتان اطلاع پیدا کند، خیلی راحت تر میتواند با شما ارتباط برقرار کند تا اینکه فقط شاهد عصبانیتتان باشد.

در میان گذاشتن چیزهایی که در قلب و ذهنتان می گذرد، می تواند اختلاف زیادی را در بهبود رابطه ایجاد کرده و نزدیکی و صمیمت بیشتری را میان شما ایجاد کند.

می توانید بگویید: زمانیکه عصبانی می شوم واقعاً نگران دخترمان می شوم. نمیخواهم اذیتت کنم، فقط نمی دانم چرا یکمرتبه خونسردی خودم را از دست میدهم.

3- با نگرش همسرتان آشنا شوید

حتماً لازم نیست دیدگاههای او را تمام و کمال بپذیرید، فقط کافی است از آنها اطلاع داشته باشید تا در زمان بروز مشکل، با فشار و تعارض کمتری روبرو شوید. با این کار همسرتان متوجه می شود که به او اهمیت می دهید و به حرف هایش گوش میکنید. با این کار می توانید مشکلات را از دیدگاه آنها نیز تحلیل و بررسی کرده و با آنها اظهار همدردی و همفکری کنید.

می توانید بگویید: متوجه می شوم تو چه می گویی، منظورت را گرفتم، من تا کنون به قضیه اینطوری نگاه نکرده بودم.

4- مسئولیت قسمتی از اشتباهاتتان را به گردن بگیرید

کمتر اتفاق می افتد که در یک درگیری یکی از طرفین 100% مقصر باشد. همه جر و بحث ها مانند یک رقص دو نفره است که هر کدام از طرفین با حرکات متعدد در آن شرکت میکنند. عدم توانایی در قبول مسئولیت، حقیقتاً فرو رفتن در لاک تدافعی است و هیچ مشکلی را حل نمی کند.

می توانید بگویید: من نباید یک چنین کاری را انجام می دادم، من فکر می کنم هر دو نفرمان مقصر هستیم و به جر و بحث ها دامن زدیم، متوجه می شوم که چرا یک چنین واکنشی نسبت به من نشان دادی.

5- به توافق برسید

به جای اینکه بیایید و در مورد اختلافات گذشته خود با هم بحث کنید، بر روی مشکلی که به تازگی برایتان اتفاق افتاده تمرکز کنید و سعی کنید که آنرا حل نمایید. به عنوان مثال شاید شیوه های تربیتی شما دو نفر متفاوت باشد، اما بر روی این مسئله که باید فرزندان سالمی را تربیت کرده و تحویل جامعه دهید با هم به توافق می رسید.

می توانید بگویید: ما هدف مشترکی داریم، شاید بر روی تکنیک های به کار گرفته شده با هم توافق نداشته باشیم اما هر دو به دنبال یک نتیجه هستیم.

6- قول بدهید که رفتارتان را عوض می کنید

متاسفم اما اگر دائماً بخواهید رفتارهای زننده خود را تکرار کنید، کار به جایی نمیبرید. باید رفتار خود را تغییر دهید که طرف مقابل بتواند قبول کند که شما در شرف تغییر کردن هستید.

چیزهایی از این قبیل بگویید: از این به بعد قول می دهم که نیم ساعت زودتر از خواب بلند شوم، اگر خواستم دیر بیایم حتماً زنگ می زنم و اطلاع می دهم، از این به بعد در میهمانی ها در خوردن نوشیدنی زیاده روی نمی کنم.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:27  توسط دل شکسته  | 

بي تو ميميرم

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها

بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون

گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه

تو مُردي ... من فقط يک بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته

گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات

هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت

تنها نیستی ......................

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:25  توسط دل شکسته  | 

دلم گرفت
                     دلم گرفت

دلم گرفت از این روزا                                از این روزای بی نشون    

 از این همه در بدری                                  از گردش چرخ زمون

 دلم گرفت از آدما                                     از آدمای مهربون

از این مترسک های بد                                از همه دلای هم زبون 

تو هم که بی صدا شدی                                آهای خدای آسمون 

آهای خدای عاشقون                                    تویی فقط دلخوشی مون 

آره دلم خیلی پره                                       از غم های رنگ و وارنگ 

از جمله دوست دارم                                   دروغای خیلی قشنگ 

دلم گرفت از این روزا                                از آدمای مهربون 

از تو که با ما نبودی                                   از اون خدای آسمون 

 

                          از اون خدای آسمون. 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:23  توسط دل شکسته  | 

مرگ
 
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:22  توسط دل شکسته  | 

گفتگو كودك با خدا
 الو ... الو... سلام    
        کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
 مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ 
پس چرا کسي جواب نميده؟ 
 يهو يه صداي مهربون! ..
مثل اينکه صداي يه فرشتس .
بله با کي کار داري کوچولو؟
 خدا هست؟
 باهاش قرار داشتم..
قول داده امشب جوابمو بده.
 بگو من ميشنوم .
کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟
من با خدا کار دارم ... 
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
 صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .
بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.
مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
 بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست
 و بر روي گونه اش  غلطيد و
باهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
 بگو زيبا بگو .
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..
ديگر بغض امانش را  بريده بود بلند بلند گريه کرد
و گفت:خدا جون خداي مهربون،
خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟
اين مخالف تقديره .
چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت  دارم .
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ 
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟
نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .